تبليغاتX
يک برده‌ی آزاد

كركره‌ها را بالا بده عزيزم

می‌خواهم فتوسنتز كنم برای پنج‌سالگی ِ پژمرده‌ی گرسنگان شهر

بعد بروم مدرسه

بچه‌های از كت و كول افتاده را از پای نيمكت‌های كرم‌خورده‌ی كلاس جاروب كنم

و لای اين شكاف پراگماتيك ذهنت دفن كنم


بچه‌های دبستانی نوك مدادهايشان را در مقعد انسانيت می‌تراشند

اين را علی‌مان امشب وقتی به مدرسه می‌رفت تا مشق‌هايش را ننويسد در گوش مورچه‌هايی كه پيكر مرا به سوی آخرين نمايش ِ نئورئال ِ اين زندگی ِ تخمی تشييع می‌كردند زمزمه كرد


نور افكن‌ها روشن می‌شوند

و خود را می‌بينم كه آدميت را جلق می‌زنم

همزمان درست بالای سرم يك لامپ 100 در آستانه‌ی روشنايی می‌سوزد

تماشاچيان انزال مرا تشويق می‌كنند با عكس‌هایی از آرامش صبح‌های چالوس كه چال می‌كند در خود خشم ِ مورچه‌های چلاق ماركسيستی را كه روی تنم می‌لولند

بلافاصله پوستم را در می‌آورم

و به سوی ولی عصر می‌دوم

اما يخبندان زودتر از من می‌رسد

سرما ناخن می‌كشد بر تن برهنه‌ام

و من آسمان بافته شده به سنگلاخ اين شعر را به تن می‌كنم

تو اما خيسی از عرقی كه بايد سگ‌هایم را بفرستم تا با آن مست كنند كه اين سورتمه را تا آخرين سيگار ِ زمستان بكشند

می‌گويند آن‌جا يك نفر شعله‌ی نذری می‌دهد برای بدن من كه از سوز اين ناله‌های پنج‌ساله به انجماد رسيده


+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/04ساعت 21:25  توسط احسان  | 


چاه دستشويی خانه دلش می‌گيرد

ازسنگينی نامه‌های بی‌پايان حاجاتم كه هر جمعه به آن می‌ريزم

نه عزيزم

من پول خطی‌های تهران-جمكران را ندارم

می‌دانم يك روز

همه را توی صورت پدر استفراغ خواهی كرد


از آن ته فريادی بلند می‌شود كه:

"به خدا توكل كن پسرم"


بايد كتاب دينی دبستانم را از حلقومت در بياورم

خدا را از لا به لای صفحات گه‌گرفته‌اش بيرون بكشم

و برايش كابوس‌های اين شب‌ها را اوين شوم

كه كبريايش سال‌هاست كبره بسته روی زانو‌های غفلت


آه ارنستو

حق من از كابوس

سلول‌های كهريزك نبود

بغض‌های كبود مادر


ديگر از اين كه پيراهنم بوی عرق می‌گيرد گريه نمی‌كنم

ديگر هر شب خود را دار نمی‌زنم با انتهای پوسيده‌ی داستان‌های عشقی

حوصله‌ام سر درد گرفت

و آسپيرين را بدون نسخه نمی‌دهند لعنتی

ديگر مرا حتی تخم ِ مردن هم نيست تخم ِ سگ


نه ارنستو

حق ما از جنگ

سوختن ترانه نبود

قدس‌های اشك‌آور

و  حق من اين نيست كه مدفوعم بوی باروت بگيرد


می‌دانم كه در انتهای يكی از همين همخوابگی‌های شبانه با اين كابوس‌های بی‌هوا

با الكتريسيته‌ی ساكن پتویم باردار می‌شوم

آه ارنستو…!

آخ…!

زود باش!

جنين ِ پير ِ ترسهايم را بيرون بكش


+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 21:8  توسط احسان  |