كركرهها را بالا بده عزيزم
میخواهم فتوسنتز كنم برای پنجسالگی ِ پژمردهی گرسنگان شهربعد بروم مدرسه
بچههای از كت و كول افتاده را از پای نيمكتهای كرمخوردهی كلاس جاروب كنم
و لای اين شكاف پراگماتيك ذهنت دفن كنم
بچههای دبستانی نوك مدادهايشان را در مقعد انسانيت میتراشند
اين را علیمان امشب وقتی به مدرسه میرفت تا مشقهايش را ننويسد در گوش مورچههايی كه پيكر مرا به سوی آخرين نمايش ِ نئورئال ِ اين زندگی ِ تخمی تشييع میكردند زمزمه كرد
و خود را میبينم كه آدميت را جلق میزنم
همزمان درست بالای سرم يك لامپ 100 در آستانهی روشنايی میسوزد
تماشاچيان انزال مرا تشويق میكنند با عكسهایی از آرامش صبحهای چالوس كه چال میكند در خود خشم ِ مورچههای چلاق ماركسيستی را كه روی تنم میلولندبلافاصله پوستم را در میآورم
و به سوی ولی عصر میدوماما يخبندان زودتر از من میرسد
سرما ناخن میكشد بر تن برهنهامو من آسمان بافته شده به سنگلاخ اين شعر را به تن میكنم
تو اما خيسی از عرقی كه بايد سگهایم را بفرستم تا با آن مست كنند كه اين سورتمه را تا آخرين سيگار ِ زمستان بكشند
میگويند آنجا يك نفر شعلهی نذری میدهد برای بدن من كه از سوز اين نالههای پنجساله به انجماد رسيده
چاه دستشويی خانه دلش میگيرد
ازسنگينی نامههای بیپايان حاجاتم كه هر جمعه به آن میريزمنه عزيزم
من پول خطیهای تهران-جمكران را ندارم
میدانم يك روز
همه را توی صورت پدر استفراغ خواهی كرد
از آن ته فريادی بلند میشود كه:
"به خدا توكل كن پسرم"بايد كتاب دينی دبستانم را از حلقومت در بياورم
خدا را از لا به لای صفحات گهگرفتهاش بيرون بكشمو برايش كابوسهای اين شبها را اوين شوم
كه كبريايش سالهاست كبره بسته روی زانوهای غفلتحق من از كابوس
سلولهای كهريزك نبود
بغضهای كبود مادرديگر هر شب خود را دار نمیزنم با انتهای پوسيدهی داستانهای عشقی
حوصلهام سر درد گرفتو آسپيرين را بدون نسخه نمیدهند لعنتی
ديگر مرا حتی تخم ِ مردن هم نيست تخم ِ سگحق ما از جنگ
سوختن ترانه نبودقدسهای اشكآور
و حق من اين نيست كه مدفوعم بوی باروت بگيردبا الكتريسيتهی ساكن پتویم باردار میشوم
آه ارنستو…!آخ…!
زود باش!جنين ِ پير ِ ترسهايم را بيرون بكش